> مریم پاییزی
مریم پاییزی
دستنوشته های مریم گلی
آذر 1385
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  
آرشیو

آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 29 آذر 1384
با تو بودن

دوشنبه شب حس کردم چه اندک اند اسبهایی که اینقدرآهسته حرکت کنند می دانم که لحن صدای توروحم رامی رهاند روشنایی های شهر،خیابان های ازپنجره من به دنیای پایین بنگر سریع حرکت واین همه سرماراحس کن ومرا باهمه تنهایی ام نگذاربمیرم.من گیج شده ام ومبهوتم،عزیزم فقط نشانه ای به من بنما وحالا که رفته ای فقط می خواهم باتوباشم ونمی توانم ادامه بدهم  نمی توانم بخوابم وسراسرشب می کوشم درمیان این اشکهالبخندبزنم     می دانم که لمس دستان توزندگی ام رانجات می بخشد نگذارسقوط کنم،حالابه دادم برس هرطورشده باتوخواهم بودوحالاکه رفته ای بدون توکی هستم که نمی توانم ادامه بدهم

فقط می خواهم باتو باشم

    


یکشنبه 27 آذر 1384
جام زندگی

زندگی،پردگاهی پرمصیبت است ،

بایدپرکنی جام راباعشق برای زندگی ،

بایدمبارزه کنی،تلاش کنی تاقلبی رابرنده شوی  

همچون،هابیل وقابیل،یک بازی بیرحمانه

برای یک ستاره بایدمبارزه کنی انتخاب نشان افتخار

جام زندگی،نجات یافتن ومبارزه برای آن مبارزه کن برایش

برو برو،بسوی هدف.آنها بالا رفته اند

همه دنیا به پاخاسته اند،برو بروبسوی هدف 

زندگی رقابت است،بایدخواب ببینی،قهرمانی را،جام است 

تبرک شدن،توآنراخواهی برد،پس برو،برو 

غریزه طبیعی تو شکست دادن رقباست


یکشنبه 27 آذر 1384
عشق وازدواج

شاگردی ازاستادش پرسید:عشق چیست؟ 

استادگفت:به گندم زاربرووپرخوشه ترین شاخه رابیاورولی به یادداشته باش که  نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی.شاگردبه گندم زاررفت وبعداز  بعدازمدتی برگشت.

استادگفت:چه آوردی؟اون باحسرت جواب دادهیچ!  هرچه جلوتررفتم خوشه های پرپشت تری دیدم وبه امیدپیداگردن پرپشت ترین تاانتهای گندم زاررفتم 

استادگفت:عشق یعنی همین.

شاگردگفت:پس ازدواج چیست؟

استاد:به جنگل برو وبلندترین درخت را بیاورامابه یادداشته باش که نباید به عقب برگردی.شاگردرفت وپس ازمدت کوتاهی بادرختی برگشت.استادگفت:شاگردرا چه شد؟درجواب گفت به جنگل رفتم واولین درخت بلندی راکه دیدم انتخاب کردم  ترسیدم که اگه جلوتربرم،بازم دست خالی برگردم . 

استادگفت:ازدواج یعنی همین


یکشنبه 27 آذر 1384
احساسات شخصی

هرشب بی پایانی،یک سپیده دم به دنبال دارد هرآسمان ظلمانی یک اشعه درخشان درپی دارد  وآن برتومی درخشد،نمی توانی ببینی.توتنهاکسی هستی که می توانی برمن نورافشانی کنی یک حس شخصی که امشب تورالبریزمی کندوسکوت میان ماسایه،گسترمی شود،سایه ها نوررا می دزدندوهرجا بیابی اش،هرجایی که شاید راهنمایی کند.بگذاراحساس شخصیت به سوی من رهسپارشود،نزدمن بیا آنگاه که روحت خسته است وقلبت آزرده،آیا به عشق چون خیابانی اندیشیده ای خب،این جادو مسیراست،چشم بگشا.نمی توانی مارااینجا ببینی،پس چطورانکار می کنی

یک روزدیگرهم بااوسرشد.فقط خداحافظی نه چیزدیگری،چه حسی است تنهایی ودیگری .این همه خورشید،این همه دریا.بلا،سپیده دمان.بلا،زیباترین زن دنیا،اون همه آن چیزیست که نیازدارم بعدازفروش،به زیرپوست من می خزد مصراعی می شوددردفترشعرمن.اون عشق من بودودوستمونیزمی دانست چگونه مرادرهم بشکند.همچون گویی کریستالی ازهمه چیزهای بدمارابرحذرمی داشت از قلب خویش حتی به من بنگر،خواهش می کنم بارنج واندوه،خوداینجا هستم.این بار یک بار دیگرتو فهمیده ای که عاشقت شده ام


پنجشنبه 24 آذر 1384
شعرهای دوست داشتنی

برای گفتن من شعر هم به گل مانده.نمانده عمریو نمانده عمریو صدها سخن به دل مانده از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست سرگرم به خودزخم زدن در همه عمرم هر لحظه .هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست 

هرکسو بیشتر دوست داری زودتر داتو می شکونه اونی که فکر نمی کنی آتیش به قلبت میزنه 


پنجشنبه 24 آذر 1384

سلام

ما اومدیم که نریم و بمونیم !!!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 17704


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها